زیرچترخاطرات من

آنا یعنی مادر ترکی و دایه.

سلام خوبینلبخنددلم براتون تنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شده بودقلب امروز بعد از مدتها اعلام کردم میخوام برم بیرون که تمام اعضای خانواده موافقت کردند.توراه بودیم که یه منظره عجیب دیدم فک میکنید چی بودسوالحتما کنجکاو شدید دیدم یه زنه که سوار موتور شده بود به جای مانتو پالتو تنش کرده بود و یه شال گردن بافتنی هم دور گردنش بود به همراه یه کلاه بافتنی رو سرشتعجبتعجبتعجب یعنی اینجوری شدم از تعجبتعجباخه هوا اصلا سرد نبود و ما داشتیم هی غر میزدیم کی بارون میادخنثی حالا اون طرف.........خلاصه هیچ چی به مقصد که رسیدیم پیاده شدیم یه چرخی بزنیم ببینیم چه خبرهوقتی خواستیم از خیابون رد بشیم منی که هی میترسم این ماشینا هواسشون نباشه بزنن بهم و میزارم همه ماشینا رد بشن و وقتی خلوت شد رد میشم عجله کردمو پریدم تو پیاده رو هنوز چند قدم تا رسیدن به پیاده رو مونده بود که با صدای داد دوستام از جا پریدم وای چشمتون روز بد نبینهنگران دیدم یه موش سیاه بزرگ و چاق که تو عمرم همچین موشی ندیدم جلوی پامه و بنده داشتم صاف میرفتم روشسبزسبز که اگه دوستان بنده رو خبر نمیکردن صاف میرفتم روش و.......... وقتی دیدمش سریع پریدم تو خیابون و ده فرار خلاصه اینجوری خب من میرم تا بعد مراقب خودتون باشید نظردهی هم فراموش نشه بایبای بایقلبماچ

تاريخ یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩سـاعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده آنا نظرات () |

اومدم بگم مرررررررررررررسی از نظرات گرمتون حدودا سه چهار ساعته منتظر مهمونم هستم ولی انگارخبری نیستمنتظردوستتون دارم اندازه یه دنیا بایبای بایقلب

تاريخ شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩سـاعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده آنا نظرات () |

 امروز ساعت 8صبح الکی الکی از خواب پریدمو دیگ نتونستم درست و حسابی بخوامگریهدلم میخواست بیشتر بخوابم امانشدناراحت دیروز هم میخواستیم بریم عروسی که بهخاطر درد شدید و خوردن یک امپول و البته البته سرم از رفتن صرف نظر کردیم اخ که یه  ذره شانس ندارم وای ازدست مزاحم تلفی ها دیروز داشتم کارامو میکردم یه دفعه موبایلم زنگ خورد باخودم گفتم کیه میتونه باشه این موقع صبح?  موبایلمو جواب دادم که دیدم یارو میگه شمااز صبح چندبار به من زنگ زدیدتعجبتعجب چیکارم داشتیدسوال  حالا من هرچی فکر میکنم میبینم از صبح که گوشیم رو میز ناهارخوری بوده من بهش دست هم نزدم پس این یارو چی میگهسوال حالا هرچی میگم من زنگ نزدم یارو بیشتر پیله میکنهناراحت منم عصبانی شدموگفتم حالا شاید اشتباه گرفتم خداحافظ که دیدم یارو دوباره زنگ زد و هی پیله کردهعصبانیکلافهدرنهایت بهش گفتم خودتو سرکار بزار و قطع کردمکلافهبعد اس.ام.اس داده ببخشید میخواستم بگم خوب چرا اینقدر گفتی که متفکرحالا شرمنده باشی؟امان از دست بعضیا امروز هم که یه مهمون دارم که قراره کامپیوترمون رو درست کنهمنتظر البته ایشون قرار بود دیروز بیان که ما رو حسابی سرکار گذاشتن و حالا میگن امروز تشریف میارنچشمک اخ جلوی خانواده شرمنده شدم به خاطر من عروسی نرفتندخجالتخلاصه این جوری دیروز هم یه عالم دربه دری کشیدم تا این وبلاگ باز شد هی مینوشتم هی ارور میدادگریهدیروز تمام وقتمو صرف کارای وبلاگم کردم ببینم امروز چی میشهسوالدیروز بعد از باز کردن وبلاگ رفتم به دوستان خبر دادم که بیان وبلاگم اما هنوز یه نفرم نیومدهنگران وای که امروز چه قد کار دارمو اومدم نشستم اینجانیشخند اگه هم وقت بشه یه سری به دوستان وبلاگیم بزنم بد نیستخیال باطل خوب دیگه ما رفع زحمت میکنیم تا بعد بای بایبای بای هنوزهم صمیمانه منتظر نظرات گرمتون هستمقلبقلب بای بای

تاريخ شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩سـاعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ نويسنده آنا نظرات () |

سلام به وبلاگ من خوش اومدیدقلب من انا هستم از یه جایی از این کره خاکیلبخند من اینجا خاطراتمو مینویسم چشمک  این اولین پست وبلاگ منهلبخند امروز یاد دوران دبستانم افتادمخیال باطل یاد اون وقتا افتادم که همه بچه ها فقط فکر و ذکرشون این بود که امروز زنگ تفریح چه بازی باید بکنیم یا کی باید گرگ بشهخیال باطل اخ یادش بخیر عجب دورانی بود دلم برای اون دوران  خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی  تنگ شده کاش بازهم تکرار میشد روزهایی بود سرشار از شادی همه باهم دوست بودن و چیزی به نام قهر بینشون وجود نداشت بچه ها اصلا نمیدونستن نفرت یعنی چی؟فقط دوست داشتن تا میتونستند دوست پیدا کنن و باهاشون بازی کنن گذر زمان اینقدر زود میگذره که ادم متوجه هم نمیشه بخدا  این زمان همش ادمو به اشتباه میندازه وقتی به ۴-۵ سال نگاه میکنی انگار همین دیروز بودخیال باطل اما وقتی به دیگران میگی میگن بابا کجای کاریسوال ۴ سااااااااااااااااااااااااااااال گذشته امروز حالت خوبهسوال اخ از دست بعضی ادماهمش یاد اون وقتایی میفتم که تو حیاط کوچک مدرسمون بازی میکردیمو همش سر این که کی چشم بزاره یا گرگ بشه دعوا میکردیمآخامااما در کل دوست بودیم و طاقت ناراحتی همو نداشتیمخیال باطلکاش بازهم اون دوران تکرار میشد اما دیگه نمیشه فعلا میرم بایبای بای

تاريخ جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩سـاعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده آنا نظرات () |

MiSs-Negin