زیرچترخاطرات من

آنا یعنی مادر ترکی و دایه.

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامـه مطـلب
تاريخ شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩سـاعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ نويسنده آنا نظرات () |

سلامببخشید دوستان میدونم دیر اومدم نتمون قطع بودشنبه رفتم عیادت دوستم برگشته بود حالش خوب نبود خیلی ناراحت شدم  دکتر  یه چندتا دارو رو که قبلا میخورد قطع کرده و به همین علت پاش درد میکنه هنوز معلوم نیست باید چیکار کنه خلاصه این جوریدیروز هم با یکی از دوستام رفته بودیم بیرون اونم میخواست بره کلاس کامپیوتر یه سوالاتی درباره ساعت کلاساش بپرسه(دوستم یه ماهه میره کلاس کامپیوتر) منم باهاش رفتم وقتی داشتیم از اموزشگاه میومدیم بیرون رئیس اموزشگاه  به من  گفت اینجا کلاساش عالیه  اگه دوست داشتید  تشریف بیارید واسه ثبت نام منم گفتم من یه سری چیزا بلدم و فعلا نیاز به این کلاسا ندارم (راستشو بخواین اصلا وقتشو نداشتم)اونم گفت خب امتحانش ضرر نداره  یه سری سوال ازتون میپرسم منم قبول کردم اولین  سوالی که پرسید این بود چه جوری عکس رو ویندوز رو عوض میکنید؟ منم گفتم کلیک چپتعجبتعجب و ... بقیشو درست گفتمکلافهاونم گفت کلیک چپ؟سوال بنده هم این جورینیشخند خلاصه که این اعصابم به خاطر این اشتباه خرد شده بودقهر پنج شنبه هم یه پالتو خریدم+ یه ساعت

خیلی دلم میخواست گوگل ریدر داشته باشم  ببخشید اینجا کسی بلده گوگل ریدر بسازه؟ اگه کسی بلده لطف کنه و ....خجالتخجالت دوستتون دارم مراقب خودتون باشیدعید همه مبارک ایشالله تعطیلات خوبی داشته باشید خوش بگذره

تاريخ دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩سـاعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ نويسنده آنا نظرات () |

سلام به همهببخشیدددددددددددددد میدونم دیر کردم شرمنده اینقدر سرم شلوغه که وقت نمیکنم بیام یه اپ بکنمخجالتهفته ی پیش هفته ی زیاد خوب و خوشایندی برام نبود میپرسین چرا؟سوال یکی از دوستام  مرداد ماه پاش تو مغازه پیچ میخوره و فک میکنه اتفاقی نیافتاده و یه پیچ خوردگی کوچیکه با اون پاش میره مسافرت و خلاصه بعد از یک ماه میبینه پاش خوب نشده میره دکتر و کار به عکس گرفتن میرسه بعد از عکس گرفتن معلوم میشه پاش شکسته تازه عفونت بدی هم کردهناراحتخیلی ناراحت شدم اخه خودش بدشانسی اورده بعدش هم رعایت نکرده و.... ناراحت خلاصه دوسه ماه میگذره هنوز پاش خوب نشده تازه بدتر هم شدهناراحتخیلی ناراحت شدم تا یه مدت باهاش رفت وامد داشتم خبری نبود ولی یه روز بهم زنگ زد و گفت  فلان روز و فلان ساعت برم خونش منم قبول کردم وقتی رفتم خونش دیدم همه دوستان   البته بعضیا هم دوست نبودن و دشمن بودن اومدن خیلیییی تعجب کردم نمیدونستم چی شده بود خلاصه بعد از کلی مقدمه چینی گفت که یه مشکلی برای پاش پیش اومده که تو ایران حل شدنی نیستتعجب(یکی از رگ های پاش مثله این که پاره شده بوده) و باید بره تهران واسه عمل و تازه نتیجه شم صد در صد نیستو ممکنه بدتر هم بشه وقتی این جمله رو گفت زد زیر گریه و ماهم

یک صدا باهاش ....گریه اخه بیچاره همش تو زندگی  بدشانسی می اره. خلاصه اینجوری بعضی از دوستان هم که گفتم دوستان نه دشمن اصلا به روی خودشون نیاوردن دریغ از یه دونه اشکناراحت همین باعث تعجب من شد اخه هر ادمی هرچی هم حسود باشه بالاخره یکم  حس محبت و دوستی و وجودش داره اما اینا فک کنم حسودی دلشونو از سنگ کرده که دلشون واسه طرف نمیسوزه تازه خوشحال هم میشن نمیدونم از ناراحتی و غم دیگران به کجا میرسن؟  از اون روز به اونا به یه چشم دیگه نگاه میکنم واقعا که تعجب میکنم این دوستم با اینکه اینا باهاش دشمن بودن و دل خوشی ازش نداشتن با همه شون خوب بود و براشون دوستی میکرد اما نتیجه اش این شد تو این دور و زمونه دوست که پیدا نمیشه دوست هم به دوستش رهم نمیکنهچشم ای خدا دیروز هم دوستم عازم رفتن به تهران شد و ایشالله بعد از عمل بیاد پیشمون لطفا براش دعا کنیدلبخند  از جنایتی هم که تو تهران اتفاق افتاد خبردار دارم واقعا چه ادمای بی رحمی پیدا میشنخنثی نمیدونم والا دیگه چی بگم؟  سه شنبه هم تولد یکی از دوستامه که مبارکههههههههههههههههههههههههههوراهورادست بزنید اهااهاهوراخوب فک کنم زیاد شلوغ شدنیشخند ایشالله صد ساله شهماچنوشتم-راستی بچه ها این بار کسی رو خبر نکردم چون واقعا برام سخته که همه رو خبر کنم هروز هم به تعداد لینکام افزوده میشهخجالتببخشیددددددددد من معمولا هفته ای یک بار اپ میکنم خودتون هفته ای یکی دوبار سر بزنید خوشحال میشمخجالت دوستتون دارم مراقب خودتون باشید  اگر هم شادین شادی هاتنو قسمت کنید قلب فعلا بایماچ نظرات هم در پست قبل بدید

تاريخ یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩سـاعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ نويسنده آنا نظرات () |

 اومدم تا دوباره یه گوشه ی دیگه از پازل روزانه هامو به کمک شما بچینم یه پازل از هفته ای که گذشتسلام به همه ی دوستای وبلاگیم خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ هوا خیلی سرده دوس دارم برم زیر پتو جلوی شومینه ی روشن و یه خواب درست و حسابی بکنم. خیلی وقته از اون خوابای خرسی نکردیم. اینقدر این روزا سرم شلوغه که خودمم متوجه گذر زمان نمیشوم هنوز هیچ کاری نکردم اما 2-3 ساعت گذشته. دیروز یه سری به دفترچه خاطراتم زدم میخواستم خاطراتمو مرور کنم چه شد و چه گذشت؟                                                                                                      خانواده ی خوب و خوشی بودیم فامیلامون هم بدک نبودن تنها عیبی که داشتن این بود که زیاد به هم سر نمیزند نه اینکه بگم اصلا و حتی یکبار هم نه............نه سالی یکبار که میومدن اما دعوتی بدون شام یا ناهار به جاش گپ زدن دوستانه خوردن چای به همراه میوه هرگز حالا نمیدونم چرا؟             اولین مرگی که تو فامیلامون اتفاق افتاد فوت کردن مادربزرگ پدریم بود پیزن خوبی بود بی ریا بی الایش هر چی فک کنید هیچ وقت نبود که بتونم بگم نگران کسی نباشه همیشه یه دغدغه ای داشت نگران یه نفر بود همه رو دوست داشت چه فامیل چه همسایه کمتر از کسی دلخور میشد بهترین ادمی بود که تو زندگیم دیده بودم. پیزن و پیرمرد هر دو بیسواد بودن اما اندازه ی فیلسوف های حالا اطلاعات داشتن منبع اطلاعات بودن برای ما. هروز که دلمون واسشون تنگ میشد و یه سری میزدیم یه چیزی هایی به معلوماتمون اضافه میشد. پیرمرد تا قبل از مرگ پیزن خیلی خوب بود اما خب خسیس بود و پولدار. حالا نمیخوام پشت سرشون غیبت کنم اما از اون ادمای یک دنده بود ولی با همه اینا برامون عزیز بود حافظه ی خیلی خوبی هم داشت که میتونست اتفاقات 20-30 سال پیش رو برات تعریف کنهتعجبتعجب                                      چند روزی بود که پیزن نمیتونست درست غذا بخوره مجبور شدیم ببریمش بیمارستان اونجا هم اتفاقی نیفتاد. هروز اب شدنش رو با چشمامون میدیدیم اما نمیدونستیم چیکار کنیم پیش هر چی دکتر هم فک کنید برده بودیمش اما اونا هم راحلی نداشتن بالاخره بعد از گذشت چهار هفته یه روز بارونی یه روز زیبا اون چشماشو برای همیشه بست و رفت و پر کشید. بعد از مرگش هممون غصه دار بودیم دلمون واسش تنگگگگگگگ شده بود اما باید صبر میکردیم زندگی همینه دیگه نمیشه همه چیزو باهم داشته. بعد از مرگش پیرمرد تبدیل شد به یه ادم خشن عصبی سر هر کسی بی جهت داد میزد نسبت به هیچ کس حتی نوه هاش هم مهربونی نشون نمیداد با رفتارش همه رو ناراحت کرده بود یک ماه گذشت به همین سادگی یک ماه گذشت تو یه چشم به هم زدن نصفه شب بود همه فک کرده بودن پیرمرد خوا بیده نمیدونستن اون .......... رفتن پیرمرد رو بیدار کنن داروهاشو بخوره هر چی صداش میکردن بیدار نمیشد یه دکتر اوردن بالای سرش دکتر هم گفت تموم کرده الان مدهاست که از مرگشون میگذره خدا رحمتشون کنه واقعا خیلی به هم وابسته بودن هنوز هم وقتی یادشون می افتم دلم میگیره اون خونه ایی که توش زندگی میکردن پر از خاطراته وقتی توش قدم میزنم تک تک خاطراه هام برام زنده میشنخیال باطل  حس اشپزیم گل کرده بود این تارت ها و کیک یزدی ها رو درست کردم مزه شون خوب بودزبان                   پی نوشت1-بعضیا در پست قبلم نظرات جالبی داده بودن یکی میگفت به تو چه و غیره من اصلا ناراحت نشدم اما دوستات منم انسانم چطور دلم واسه یه هم وطن نسوزه؟ من ادم مغروری نیستم اگه واقعا بتونم به کسی کمک کنم حتما حتما کمک میکنم                                                                                      پی نوشت2- این مجموعه ی خوش نشین ها رو خیلی دوست دارم خیلی جالبه فک کنم دوباره سرما خوردم دوستان مراقب خودتون باشین این هوا ادمو گول میزنه بایبغل            

تاريخ یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩سـاعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده آنا نظرات () |

سلام  جمعه چه روزی بود؟ یه روز تعطیل بیکار بودم خودتون میدونید بیکاری چه حس بدیه و بددریه.هی باید در و دیوار رو نگاه کنی اما گاهی بعد از یه روز پر مشغله و پرتلاش خیلی میچسبه مخصوصا که بشینی رو کاناپه یه پاتم رو یه پای دیگه هی دستور بدی اینو میخوام اونو میخوام موافقید؟کاش ما هم یه کلفت می داشتیم که شب و روز میومد پاچه خواری و هی بهش دستور میدادیمخیال باطل خلاصه بیکاری زیاد بهمون فشار اورد و تصمیم گرفتیم ناهار رو در ماسوله بخوریم البته البته اونم با دست پخت خودمانحرکت کردیم عجب هوای خوبی بود وقتی رسیدیم انگار تمام ملت اومده بودن ماسولهبزور یه جای پارک پیدا کردیم یه سفرخونه نزدیکمون بود که بدک نبود اما چشم انداز خوبی داشت به بازارشم نزدیک بود البته بازارش زیاد چیزی نداره یه سری خرت و پرت و لباسای محلی که میتونید برید و بپوشید و عکس یادگاری بگیرید و یه سری زیورالات بدلی هم داره با یه سری غیر انواع غیر بهداشتی مثل همین قرو قروت خودمون خلاصه رفتیم غذامون رو خوردیم خیلیییییییییییییییییی چسبید تو هوای ازاد خوب حالا چی می چسبه؟اگه گفتین چای+تخمه افتابگردون کم کم هوا سرد شد و بارون نم نم می اومد. روز خوبی بوددیروز هم خواستم یه تنواع غذایی تو برنامه ی روزانه و غذاهای روزانه ام بدم که شام یه پیتزا درست کردم البته اونم خمیرش اماده بود ولی خیلی خوشمزه بود   دیروز یه ادم عجیب غریب دیدم یه مردی دیدم که موهای بلوندی داشت و با یه عینک دودی چشماشو پوشونده بود حالا میپرسین کجاش عجیبه؟ الان میگم یه مانتوی خردلی پوشیده بود با یه شال نارنجی رو سرشباورتون نمیشه چشمام از تعجب گرد شده بود تا حالا همچین ادمی رو ندیده بودم. همه با دست نشونش میدادن اخه خیلی عجیب غریب بود. میگن یارو وقتی بدنیا اومده هم یه نوزاد عجیب بوده یه جورایی دختر و یه جورایی پسر بوده دختر بوده چون صورتش یه دونه مو در نمی اورده و یه کم هم از علایم مرد بودن رو داره تازه صداشم عوض کرده بود و مثلا صداش زنونه بود حالا نمیدونم درباره ی این مرد البته نمیدونم بگم مرد یا زن؟ راس میگن یا نه اما بخدا با دوتا چشمای خودم دیدم تروخدا نگین توهم زدی. شما یه مردو درنظر بگیرین که یه مانتو پوشیده با یه شال خوب حالا چی میشه؟ همینی که من دیدم  این گلها هم تقدیم به همه تون دوستتون دارم مراقب خودتون باشین از فرصتهاتون نهایت استفاده رو بکنید بای

تاريخ یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩سـاعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده آنا نظرات () |

MiSs-Negin