زیرچترخاطرات من

آنا یعنی مادر ترکی و دایه.

تا حالا فکر کردید که چرا خدا توی این دنیای بزرگ ادمایی رو که ارامش دیگران رو برهم میزنن به وجود اورده؟ادمایی که هرچقد هم بهشون محبت کنی بازهم از پشت به ادم خنجر میزنن بدون یه ذره عذاب وجدان....ناراحتچرا بعضی از ادما باید اینقد حسود باشن که چشم دیدن اون کسانی رو که با تلاش و کوشش به اهدافشون میرسن ندارن؟چرا دوست دارن طرف یه بلایی سرش بیاد که دیگه جلوی چشمشون نباشه؟ناراحت.واقعا بعضیا خدا رو فراموش کردن. فراموش کردن خدا اون بالاست و هرگونه ناحقی رو میبینه.

منم اینجور ادما رو زیاد دیدم. خیلی هاشون اطرافیانم هستند.من نمیدونم اخه چه هیزم تری بهشون فروختم که اینجور ازم متنفراند؟سوالسوال.گاهی یه حرفایی میزنن که صدای شکستن قلبمو با گوشام میشنوم.وقتی که گذرشون بهم میفته خوب بلدن خودشون رو بی عیب نشون بدن و مهربون بشن.همه شون کسانی هستند که به قول معروف خرشون که از پل گذشت دیگه فراموش میکنن یکی بوده که بهشون کمک کرده.هرکاری میکنن تا زهرشون رو بهم بریزن.

البته بینم ادمای خوب هم هست.اما تعداد اونایی که اینجوری هستند اینقد زیاده که نمیدونم چی بگم؟

چرا شکستن قلب دیگران برای ادمای حسود اینقد مهمه؟ناراحت.امروز از اون روزاییه که دلم بدجوری شکسته.بدجوریناراحت.من همیشه هر بدی که در حقم میکنن رو میبخشم .اما اخه تا کی؟تا کی میتونم اینقدر ببخشم و اونا بی تفاوت و بدون عذاب وجدان حرفایی بزنن که....

اره این منم با قلبی شکسته.........

 

ببخشید اگه ناراحتتون کردم....

تاريخ دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠سـاعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ نويسنده آنا نظرات () |

سلام من برگشتم با یه پست  سنگینقلب هفته ی پیش که گذشت با پرکاری و و و ......

اما عوضش امروز با یه پست عکس دار اومدم.مژهامیدوارم خوشتون بیاد .

این روزا حیاط خونه ی ما پر شده از گلای رنگارنگ و زیبا. دلم میخواد ساعتا تو حیاط قدم بزنم و لذت ببرم. بدون فکر کردن به خیلی چیزا. خیال باطل

 

برای روز مادر هم بالاخره برای مامانم یه کیف شیک و خوشگل گرفتم البته با گذر از چندین مغازه. بالاخره اینو دیدمو خوشم اومد.قلب

بدجوری سرما خوردمو همش عطسه میکنم.انگار یه ظرف پراز فلفل گذاشتن جلوم که با استشمام بوش همش....ناراحت

ماهی قرمز تنگم این روزا خیلی بیحال به نظر میرسه. رنگ پریده شده انگار از بودن تو این تنگ خسته شده.خیال باطل

چند روز پیش رفتیم بیرون. صحنه ی جالبی رو دیدم. یه پسر 17-18 ساله سوار موتور بود سر پیچ سرعتشو کم نکردو موتورش برگشت .همین جوری قل خورد و قل خورد جلوی ماشین یه خانوم.ناراحتخانومه سمت راستش ماشین بود و سمت چپشم جدول.بیچاره چه طور تونست ترمز بگیره که پسره زیر ماشین نشه خدا خودش میدونه. خدا بهش رحم کرد هیچ کدوم چیزیشون نشد. خدارو شکر .لبخند

برید ادامه ی مطلب

 

 


ادامـه مطـلب
تاريخ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠سـاعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده آنا نظرات () |

سلام منه بدقول قرار بود زودتر بیام اما اماننننننننننننننننننن از کاررررررررررررناراحتیه ذره وقت ازادم بزور پیدا میشه بازهم شرمندهخجالتتو این مدت اتفاق خاصی نیافتاد جز اینکه دوشنبه  یه سر به بازار زدیمو و شامو بیرون خوردیم.

چندوقت پیش رفتم گوشواره هامو عوض کردمو یه گوشواره جدید خریدم.لبخند

جمعه ی پیش یه عروسی خیلی خیلی چرتتتتتتتتتتت بود که دعوت بودیم به ناچار رفتیمخنثی ای کاش نمیرفتیم. صدای موزیک بیش از حد زیاد-تاریک بودن سالن- کثیف بودن سالن و خیلی چیزای دیگه خنثیحالا بازهم دستشون درد نکنه.لبخند

 

فعلا نمیتونم دقیق بگم کی سرم خلوت میشه و یه کم وقت ازاد پیدا میکنم ولی قول میدم زودتر از قبل برگردمو بیام بازهم پیشتون.

وبلاگای همتونو مطمئن باشید تک تک میخونم اما در نظر دادن تازگیا خیلی تنبل شدم به بزرگواری خودتون ببخشیدددددقلب

شاد باشید و سربلند

 

تاريخ چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠سـاعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده آنا نظرات () |

MiSs-Negin