زیرچترخاطرات من

آنا یعنی مادر ترکی و دایه.

سلام به وبلاگ من خوش اومدیدقلب من انا هستم از یه جایی از این کره خاکیلبخند من اینجا خاطراتمو مینویسم چشمک  این اولین پست وبلاگ منهلبخند امروز یاد دوران دبستانم افتادمخیال باطل یاد اون وقتا افتادم که همه بچه ها فقط فکر و ذکرشون این بود که امروز زنگ تفریح چه بازی باید بکنیم یا کی باید گرگ بشهخیال باطل اخ یادش بخیر عجب دورانی بود دلم برای اون دوران  خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی  تنگ شده کاش بازهم تکرار میشد روزهایی بود سرشار از شادی همه باهم دوست بودن و چیزی به نام قهر بینشون وجود نداشت بچه ها اصلا نمیدونستن نفرت یعنی چی؟فقط دوست داشتن تا میتونستند دوست پیدا کنن و باهاشون بازی کنن گذر زمان اینقدر زود میگذره که ادم متوجه هم نمیشه بخدا  این زمان همش ادمو به اشتباه میندازه وقتی به ۴-۵ سال نگاه میکنی انگار همین دیروز بودخیال باطل اما وقتی به دیگران میگی میگن بابا کجای کاریسوال ۴ سااااااااااااااااااااااااااااال گذشته امروز حالت خوبهسوال اخ از دست بعضی ادماهمش یاد اون وقتایی میفتم که تو حیاط کوچک مدرسمون بازی میکردیمو همش سر این که کی چشم بزاره یا گرگ بشه دعوا میکردیمآخامااما در کل دوست بودیم و طاقت ناراحتی همو نداشتیمخیال باطلکاش بازهم اون دوران تکرار میشد اما دیگه نمیشه فعلا میرم بایبای بای

تاريخ جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩سـاعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده آنا نظرات () |

MiSs-Negin