زیرچترخاطرات من

آنا یعنی مادر ترکی و دایه.

 اومدم تا دوباره یه گوشه ی دیگه از پازل روزانه هامو به کمک شما بچینم یه پازل از هفته ای که گذشتسلام به همه ی دوستای وبلاگیم خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ هوا خیلی سرده دوس دارم برم زیر پتو جلوی شومینه ی روشن و یه خواب درست و حسابی بکنم. خیلی وقته از اون خوابای خرسی نکردیم. اینقدر این روزا سرم شلوغه که خودمم متوجه گذر زمان نمیشوم هنوز هیچ کاری نکردم اما 2-3 ساعت گذشته. دیروز یه سری به دفترچه خاطراتم زدم میخواستم خاطراتمو مرور کنم چه شد و چه گذشت؟                                                                                                      خانواده ی خوب و خوشی بودیم فامیلامون هم بدک نبودن تنها عیبی که داشتن این بود که زیاد به هم سر نمیزند نه اینکه بگم اصلا و حتی یکبار هم نه............نه سالی یکبار که میومدن اما دعوتی بدون شام یا ناهار به جاش گپ زدن دوستانه خوردن چای به همراه میوه هرگز حالا نمیدونم چرا؟             اولین مرگی که تو فامیلامون اتفاق افتاد فوت کردن مادربزرگ پدریم بود پیزن خوبی بود بی ریا بی الایش هر چی فک کنید هیچ وقت نبود که بتونم بگم نگران کسی نباشه همیشه یه دغدغه ای داشت نگران یه نفر بود همه رو دوست داشت چه فامیل چه همسایه کمتر از کسی دلخور میشد بهترین ادمی بود که تو زندگیم دیده بودم. پیزن و پیرمرد هر دو بیسواد بودن اما اندازه ی فیلسوف های حالا اطلاعات داشتن منبع اطلاعات بودن برای ما. هروز که دلمون واسشون تنگ میشد و یه سری میزدیم یه چیزی هایی به معلوماتمون اضافه میشد. پیرمرد تا قبل از مرگ پیزن خیلی خوب بود اما خب خسیس بود و پولدار. حالا نمیخوام پشت سرشون غیبت کنم اما از اون ادمای یک دنده بود ولی با همه اینا برامون عزیز بود حافظه ی خیلی خوبی هم داشت که میتونست اتفاقات 20-30 سال پیش رو برات تعریف کنهتعجبتعجب                                      چند روزی بود که پیزن نمیتونست درست غذا بخوره مجبور شدیم ببریمش بیمارستان اونجا هم اتفاقی نیفتاد. هروز اب شدنش رو با چشمامون میدیدیم اما نمیدونستیم چیکار کنیم پیش هر چی دکتر هم فک کنید برده بودیمش اما اونا هم راحلی نداشتن بالاخره بعد از گذشت چهار هفته یه روز بارونی یه روز زیبا اون چشماشو برای همیشه بست و رفت و پر کشید. بعد از مرگش هممون غصه دار بودیم دلمون واسش تنگگگگگگگ شده بود اما باید صبر میکردیم زندگی همینه دیگه نمیشه همه چیزو باهم داشته. بعد از مرگش پیرمرد تبدیل شد به یه ادم خشن عصبی سر هر کسی بی جهت داد میزد نسبت به هیچ کس حتی نوه هاش هم مهربونی نشون نمیداد با رفتارش همه رو ناراحت کرده بود یک ماه گذشت به همین سادگی یک ماه گذشت تو یه چشم به هم زدن نصفه شب بود همه فک کرده بودن پیرمرد خوا بیده نمیدونستن اون .......... رفتن پیرمرد رو بیدار کنن داروهاشو بخوره هر چی صداش میکردن بیدار نمیشد یه دکتر اوردن بالای سرش دکتر هم گفت تموم کرده الان مدهاست که از مرگشون میگذره خدا رحمتشون کنه واقعا خیلی به هم وابسته بودن هنوز هم وقتی یادشون می افتم دلم میگیره اون خونه ایی که توش زندگی میکردن پر از خاطراته وقتی توش قدم میزنم تک تک خاطراه هام برام زنده میشنخیال باطل  حس اشپزیم گل کرده بود این تارت ها و کیک یزدی ها رو درست کردم مزه شون خوب بودزبان                   پی نوشت1-بعضیا در پست قبلم نظرات جالبی داده بودن یکی میگفت به تو چه و غیره من اصلا ناراحت نشدم اما دوستات منم انسانم چطور دلم واسه یه هم وطن نسوزه؟ من ادم مغروری نیستم اگه واقعا بتونم به کسی کمک کنم حتما حتما کمک میکنم                                                                                      پی نوشت2- این مجموعه ی خوش نشین ها رو خیلی دوست دارم خیلی جالبه فک کنم دوباره سرما خوردم دوستان مراقب خودتون باشین این هوا ادمو گول میزنه بایبغل            

تاريخ یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩سـاعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده آنا نظرات () |

MiSs-Negin