زیرچترخاطرات من

آنا یعنی مادر ترکی و دایه.

 امروز ساعت 8صبح الکی الکی از خواب پریدمو دیگ نتونستم درست و حسابی بخوامگریهدلم میخواست بیشتر بخوابم امانشدناراحت دیروز هم میخواستیم بریم عروسی که بهخاطر درد شدید و خوردن یک امپول و البته البته سرم از رفتن صرف نظر کردیم اخ که یه  ذره شانس ندارم وای ازدست مزاحم تلفی ها دیروز داشتم کارامو میکردم یه دفعه موبایلم زنگ خورد باخودم گفتم کیه میتونه باشه این موقع صبح?  موبایلمو جواب دادم که دیدم یارو میگه شمااز صبح چندبار به من زنگ زدیدتعجبتعجب چیکارم داشتیدسوال  حالا من هرچی فکر میکنم میبینم از صبح که گوشیم رو میز ناهارخوری بوده من بهش دست هم نزدم پس این یارو چی میگهسوال حالا هرچی میگم من زنگ نزدم یارو بیشتر پیله میکنهناراحت منم عصبانی شدموگفتم حالا شاید اشتباه گرفتم خداحافظ که دیدم یارو دوباره زنگ زد و هی پیله کردهعصبانیکلافهدرنهایت بهش گفتم خودتو سرکار بزار و قطع کردمکلافهبعد اس.ام.اس داده ببخشید میخواستم بگم خوب چرا اینقدر گفتی که متفکرحالا شرمنده باشی؟امان از دست بعضیا امروز هم که یه مهمون دارم که قراره کامپیوترمون رو درست کنهمنتظر البته ایشون قرار بود دیروز بیان که ما رو حسابی سرکار گذاشتن و حالا میگن امروز تشریف میارنچشمک اخ جلوی خانواده شرمنده شدم به خاطر من عروسی نرفتندخجالتخلاصه این جوری دیروز هم یه عالم دربه دری کشیدم تا این وبلاگ باز شد هی مینوشتم هی ارور میدادگریهدیروز تمام وقتمو صرف کارای وبلاگم کردم ببینم امروز چی میشهسوالدیروز بعد از باز کردن وبلاگ رفتم به دوستان خبر دادم که بیان وبلاگم اما هنوز یه نفرم نیومدهنگران وای که امروز چه قد کار دارمو اومدم نشستم اینجانیشخند اگه هم وقت بشه یه سری به دوستان وبلاگیم بزنم بد نیستخیال باطل خوب دیگه ما رفع زحمت میکنیم تا بعد بای بایبای بای هنوزهم صمیمانه منتظر نظرات گرمتون هستمقلبقلب بای بای

تاريخ شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩سـاعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ نويسنده آنا نظرات () |

MiSs-Negin